امیرعلی امیرعلی ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

امیرعلی من

امیرعلی من تولدت مبارک

سلام به همه دوستای خوب امیرعلی من امروز ساعت سه و ربع بعداز ظهر امیرعلی من یکساله می شه.تولدت مبارک عزیز دلم. انگار دیروز بود که باخاله مریم رفتیم بیمارستان کوثر  آستانه اشرفیه .مامان بزرگ از زیر قرآن ردم کرد و بابابزرگ مثل همیشه صدقه ای دور سرم چرخوند با همشون روبوسی کردم و رفتیم پیش خاله جونی که شیف کاریش بود...امیرعلی هم سه و ربع تو جمع فامیلهای شمال بود.عصر دایی ها و زن دایی ها  همه اومدند.راستی اولین عکس هم آجی مطهره از امیرجونی گرفت..عصری دایی جواد و یگانه پسرخاله و آجی مائده  هم اومده بودند آجی مطهره نازم دلش می خاست شب هم پیشمون بمونه...خاله مریم و خاله جونی مثل همیشه زحمت کشیدند و پیش منو و امیرعلی بودند تمام...
27 بهمن 1392

امیرعلی و مانی

  داشتم  عکسهای قبلی رو مرور می کردم چشمم به این عکس افتاد...خیلی هاتون توی وبلاگ مانی این عکس رو دیدید اما باز حیفم اومد مرور نکنید این عکس خرداد92 گرفته شده وقتی امیرعلی 4ماهه بود و مانی 5ماه....توروخدا ژست دوتاشون رو ببینید  مانی رو ببینید چه فیگوری گرفته و امیرعلی چه لمی داده... انشالله بزودی منتظر عکسهای دونفرشون باشید ...
20 بهمن 1392

مو قشنگ

امیرعلی موهاش خیلی بلند شده بود بردمش آرایشگاه انشاالله در اولین فرصت عکس قیافه جدیدشو می زارم  خییییییییییللللیییییییییی بهش می آد ماشاالله مردی شده برا خودش....متاسفانه عکسش الان باهام نیست.... ...
20 بهمن 1392

چراغ خواب

  اون چیزی که تو دست امیرعلی هست یه چراغ خواب کوچیکه که شبا روشنش میکنم اما امیرعلی چند وقتیه نمی زاره روشن کنم خیییییییییییییییلللللللیییییی این چراغ رو دوست داره اینکه اینقدر عمیق گفتم خیلی .....برا اینه که شبا این چراغو میگیره دستش و می خوابه همینکه چراغ رو روشن می کنم گریه می کنه و چراغ رو می خواد و تا دستش ندم آروم نمی شه بعد چراغو میگیره و می خوابه دیشب بعد خوابیدن خواستم از دستش بگیرم و روشنش کنم از خواب بیدار شد دوباره دادم دستش وقتی خوابش عمیق شد خودش چراغ رو ول کرد...صبح هم همینکه بیدار می شه اول چشمش می افته به چراغ و اونو می خواد.....خلاصه این چراغ شده مونس امیرعلی ...
19 بهمن 1392

بدون عنوان

  سلام دوستای خوب امیرعلی، بعد از یه وقفه نسبتا طولانی، امیرعلی دوباره اومد...............دلمون براتون تنگ شده بود........ ...
19 بهمن 1392

بدون عنوان

  نمی دونم چرا این عکس امیرعلی رو می بینم یاد زن دایی فائقه می افتم...زن دایی جون نازش اینطوری بود: تی بلا می سر تو جوونی خا بشی تهرون درس بخونی....درس دکتری تو بدونی....چقدر دلمون براشون تنگ شده...برا همه فامیلهای شمالی که خیلی خیلی دوستشون داریم.... ...
2 بهمن 1392

بدون عنوان

    پروازمون تاخیر داشت رفتیم یه ساعتی تو نمازخونه فرودگاه مشهد، یه خانمی با بچه6 ماهش نشسته بود گفتم اسم پسرت چیه؟؟گفت سید پوریا 6ماهش هم هست یاد پوریا و شیدا خودمون افتادم ...برا ما چه زود گذشت بچگی آجی شیدا و داداش پوریا....دوقولوهای ما الان دانشجو هستند...خانمه به من گفت چقدر پسرت شبیه خودته خصوصا چشماش!!!خیلی تعجب کردم ...گفتم باباشو ندیدی کپی برابر اصل است...آجی مائده هم میگه امیرعلی هر چی بزرگتر می شه داره شبیه ما می شه...حالا نمی دونم ما شبیه محمد شدیم یا محمد شبیه ما هستش چون خودمم امیرعلی رو که می برم جلو آینه احساس می کنم  یه جورایی آجی مائده درست گفته امیرجونی شبیه ما داره می شه ...
1 بهمن 1392